پگاه حوزه
(١)
ضرورت مديريت شادي و هيجان -
١ ص
(٢)
بقا و زوال امپراتوري ايالات متحده -
٢ ص
(٣)
تهاجم امريكا به عراق و افغانستان - ابوالفضلی حسین
٣ ص
(٤)
طالبان و هلال بنيادگرايي - کاظمی جمال
٤ ص
(٥)
مطالبات و آسيبهاي جنبش دانشجويي - مقیمی غلامحسین
٥ ص
(٦)
نقد روايت ايدئولوژيك از جهاني شدن(2) -
٦ ص
(٧)
نقش روشنفكران ايراني در فرآيند توسعه و نوسازي -
٧ ص
(٨)
رهيافتهايي در اجتهاد و نوگرايي - بهزادیان مهدی
٨ ص
(٩)
مطالعات تطبيقي در پژوهشهاي ديني ضروري است -
٩ ص
(١٠)
افت تحصيلي، توهم يا واقعيت؟! -
١٠ ص
(١١)
نگاهي دوباره به پديدهي فرار مغزها از حوزه -
١١ ص
(١٢)
گفتمان نظري پست مدرنيسم در ايران - درجزی فریبرز
١٢ ص
(١٣)
فيلسوفان تجربهگرا و انديشهي دموكراسي - پارسانیا حمید رضا
١٣ ص
(١٤)
اقتضاها و امتناعهاي ساختاري ـ ذهني آزادي سياسي - شفیعی محمود
١٤ ص
(١٥)
پيشگامان اصلاح ديني و دموكراسي - میراحمدی منصور
١٥ ص
(١٦)
نگرش كاركردگرايانه به زبان - کرمی پور الله کرم
١٦ ص
(١٧)
پيوند آسمان و زمين - احمدی امیر
١٧ ص
(١٨)
پنجمين همايش همانديشي دين از نگاه سينما
١٨ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - نقش روشنفكران ايراني در فرآيند توسعه و نوسازي

نقش روشنفكران ايراني در فرآيند توسعه و نوسازي


گفتگو با دكتر موسي غني‌نژاد

مساله‌ي «توسعه» را مي‌توان از زواياي مختلف مورد بررسي قرار داد. يكي از اين نگاه‌ها، بررسي نقش روشنفكران در فرايند توسعه است. شايد بتوان توسعه را غايت مدرنيزاسيون يا «نوسازي» به شمار آورد، از نظر تاريخي نيز فرايند مدرنيزاسيون بر دوش گروهي خاص از نيروهاي اثرگذار اجتماعي بوده است كه «روشنفكر» ناميده مي‌شدند. به طور مشخص سؤال من اين است كه روشنفكران ايراني به مساله‌ي توسعه، خاصه بخش اقتصادي آن، چقدر توجه و تامل داشته‌اند؟ و به طور كلي ارزيابي شما از نقش روشنفكران ايراني در فرايند توسعه‌ي اين سرزمين چيست؟
روشنفكران، در حقيقت سازندگان انديشه‌اند و اساسا روشنفكر، مفهومي مدرن است كه در دوران مدرن شكوفا گرديد. آنان كساني بودند كه از وضعيت موجود در جامعه‌ي خود انتقاد مي‌كردند و به اصلاح امور توجه داشتند. منتهي، معمولاً مضمون اصلي انتقادات آنان سياسي بوده است. بنابراين، اگر كسي از مقام صدارت انتقاد مي‌كرد و انتقادش نيز تئوريك و نظري بود، روشنفكر تلقي مي‌شد. اين انتقاد مي‌توانست جنبه‌ي نظري، اقتصادي، اجتماعي و يا سياسي داشته باشد.
بنابراين، هر انديشمندي روشنفكر نيست. انتقاداتي كه روشنفكران ايراني پيش از انقلاب مي‌كردند، مبناي تئوريك روشني نداشت، يعني از مبنا و مايه‌ي محكمي سرچشمه نمي‌گرفت. انتقادات، عمدتا صوري و ظاهري بود و به عمق مسايل نفوذ نمي‌كرد.
يكي از معايب اصلي كار روشنفكران ايراني، نداشتن انديشه‌ي اقتصادي است. اغلب روشنفكران ما انديشه‌ي اقتصادي ندارند،گويي در مجموعه‌ي نظرياتشان اقتصاد جايي نداشته است. شايد فكر مي‌كرده‌اند اقتصاد، مساله‌ي كم اهميتي است و بايد به چيزهاي مهم‌تري انديشيد؛ در حالي‌كه مي‌دانيم انديشه‌ي اقتصادي يكي از پايه‌هاي اصلي جامعه‌ي مدرن است.
مبناي انديشه‌ي مدرن، از اقتصاد اخذ شده است؛ يعني جامعه‌ي مدرن از نظر فكري و نظري، وامدار اقتصاد است.

آيا منظور شما اين است كه اساسا روشنفكران ما از جهان مدرن و مؤلفه‌هاي آن شناخت درستي نداشته‌اند؟
دقيقا همين طور است، چون روشنفكران ما به عمق دنياي مدرن دست نيافتند و به اين مساله كه در جامعه‌ي مدرن، اقتصاد نقش اصلي را ايفا مي‌كند (منظور از اقتصاد، هم «انديشه‌ي اقتصادي» و هم «مساله‌ي عيني اقتصاد» است) توجه نكردند. به همين دليل، روشنفكران ما شأن روشنفكري خود را به درستي ايفا نكردند. هدف ايشان از انتقاد از دولت اين بود كه جامعه را به يكباره و دفعي از سنت به تجدد پرتاب كنند، بدون آن‌كه مراحل ضروري اين حركت را طي كرده باشند. اين سياه‌ترين نقطه‌ي كارنامه‌ي روشنفكران ايراني است. روشنفكران ما در بي‌خبري كامل از اسباب و لوازم انديشه‌ي مدرن، به خصوص وجه اقتصادي آن، به سر مي‌بردند.

به نظر مي‌رسد بر خلاف ديدگاه شما، برخي روشنفكران ايراني، عميقا به مساله‌ي اقتصاد و تاثير آن در فرايند نوسازي و توسعه‌ي ايران باور داشته‌اند.مثلاً كدامشان؟
مثلاً دكتر علي شريعتي كه ممكن است، ما با ديدگاه‌هاي سوسياليستي او در زمينه‌ي اقتصاد موافق نباشيم، ولي نمي‌توانيم حجم قابل توجهي از آثار او در حوزه‌ي مباحث اقتصادي (مثل بحث بورژوازي، سرمايه‌داري، ارزش اضافي و...) را ناديده بگيريم.

منظور من از بي توجهي روشنفكران ايراني به مساله‌ي اقتصاد، اين است كه روشنفكران ما اقتصاد را در حوزه‌ي روابط اجتماعي، به صورتي پست و نازل مطرح مي‌كردند، مانند ارسطو كه انسان را «موجود يا حيوان سياسي» مي‌ديد. در حالي كه انديشه‌ي مدرن تعريف انسان را «موجود يا حيوان اقتصادي» مي‌داند. شريعتي، فقط تا جايي كه به سوسياليسم مربوط مي‌شد، به مساله‌ي اقتصاد مي‌پرداخت و به مضمون، اسباب و لوازم علم اقتصاد، بي‌توجه و بلكه ناآشنا بود. سخنان او درباره‌ي برخي مفاهيم اقتصادي نظير سرمايه‌داري، بورژوازي و...، از ماركسيسم سرچشمه مي‌گيرد، او علنا از سوسياليسم دفاع مي‌كند و به شدت از تجارت متنفر است، در حالي‌كه اساس جامعه‌ي مدرن، بر تجارت و داد و ستد استوار شده است. خصومت شريعتي با مفهوم تجارت، ناشي از ناآشنايي او با انديشه‌ي مدرن است. تجارت در انديشه‌ي ديني اسلام نيز اهميت و شان والايي دارد و شريعتي حتي از نگاه دين هم به مساله‌ي تجارت توجه ندارد.
اساسا اين تفكر كه تفكر سنتي ايران است، ضد اقتصادي و طبعا ضد مدرن است. از نظر تاريخي نيز، تقريبا از هزار سال پيش، ايران محل تاخت و تاز قبايل و عشاير بوده است، هر قبيله و قومي كه در ايران به حاكميت مي‌رسيد، فقط به فكر غارت سرمايه‌ها ودر نتيجه، فقط به فكر «توزيع» بود؛ يعني وقتي قوم مهاجم در اين سرزمين ثبات و اسكان مي‌يافت، به مصرف سرمايه‌هاي حاضر و آماده مي‌پرداخت، بنابراين مساله‌ي داد و ستد، تجارت وتوليد اصلاً مفهومي نداشت. زيرا آنان فقط به فكر اين بودند كه غنايم را چگونه عادلانه توزيع كنند.
شايد دليل جذابيت بحث عدالت توزيعي و عدالت اجتماعي نزد ما ايرانيان، همان سابقه‌ي تاريخي باشد. اما جامعه‌ي مدرن به توزيع نمي‌انديشد، بلكه از مبناي «هماهنگي منافع» براي توليد و يا هدف كسب سود تبعيت مي‌كند. اين مساله را در ذهن هيچ‌كدام از روشنفكران ايراني نمي‌يابيد.

شما مبناي تفكر مدرن را «اقتصاد» مي‌دانيد. آيا در مغرب زمين (كه موطن روشنفكري بود) نيز نگاه روشنفكران اين گونه بوده است. مثلاً كانت و هگل كه قله‌هاي تفكر مدرن بودند، چگونه به اقتصاد توجه مي‌كردند؟ به طور مشخص سابقه‌ي انديشه‌هاي اقتصادي در روشنفكران غرب چگونه بوده است؟

كانت و هگل، اشارات بسيار روشني به انديشه‌ي اقتصادي داشته‌اند. يكي از مهم‌ترين مباحث مطرح شده توسط هگل، بحث در خصوص جامعه‌ي مدني است. مشخصه‌ي اصلي جامعه‌ي مدني نزد هگل، صورت اقتصادي آن است. بنابراين، اين متفكرين كاملاً با تفكرات اقتصادي آشنا بودند. هگل آثار آدام اسميت را خيلي خوب خوانده بود و گاهي اشاراتي هم به او داشت و اصلاً [كتاب] «نيرنگ تاريخ» هگل، برگرفته از «دست نامريي» آدام اسميت است. اما مساله‌ي مهم، الگو و نمونه‌ي «هماهنگي منافع» است. مدرنيته، الگوي «دوست و دشمن» نيست و رقابت در دموكراسي نشان دهنده‌ي اين است كه مسابقه و بازي جاي دشمني و خصومت را گرفته است. الگوي جامعه‌ي مدرن، رقابت و هماهنگي است و همه‌ي فيلسوفان اين الگو را به منزله‌ي جوهر انديشه‌ي مدرن به رسميت شناخته‌اند. منتهي روشنفكران اين مساله را درك نكرده‌اند؛ زيرا كانال آشنايي ايشان با مدرنيته، ماركسيسم بوده است، آن هم ماركسيست‌هاي دست چندم لنيني و استاليني. در نتيجه روشنفكران ما بيش از هر چيز به مفاهيمي چون طبقه‌ي كارگر، قيام فقرا و... توسل مي‌جستند. اين الگو، همان نمونه‌ي جامعه‌ي سنتي است كه نوعي مدرنيته‌ي بيمار به وجود مي‌آورد.

آقاي دكتر، من در سخنان شما نوعي تعارض و تناقض احساس مي‌كنم. از طرفي مدل اقتصادي سوسياليسم را مورد تعرض و نقد قرار مي‌دهيد و از طرف ديگر، زيربناي تفكرِ جامعه‌ي مدرن را اقتصاد مي‌دانيد، آيا اين نوعي تناقض نيست؟ اگر شما بخواهيد اقتصاد را اصل و زيربناي جهان جديد بدانيد، قطعا يك ماركسيست خواهيد بود، در حالي‌كه از انتساب به ماركسيسم و سوسياليسم به شدت رويگرداني مي‌كنيد!
سوال بسيار خوبي است. از نظر من، اقتصاد زيربناست، اما نه به معنايي كه ماركس مي‌گفت اقتصاد زيربناي انديشه و جامعه‌ي مدرن است. مساله اين است كه به نظر من اقتصاد، يك پديده‌ي مادي نيست، در حالي‌كه ماركسيست‌ها مي‌گويند اقتصاد زيربناست، منظورشان نيز نيروهاي مولد توليد و ابزار توليد است كه طبعا مادي است؛ اما به نظر من، مبنا بودن اقتصاد، به معناي آن است كه انديشه‌ي اقتصادي زيربناست. من، انديشه‌ي اقتصادي را اصيل و زيربنا مي‌دانم، در جهان مدرن، اصالت از آنِ انديشه است نه ابزار مادي توليد. بنابراين همه چيز از ذهن شروع مي‌شود، حتي ابزار توليد هم محصول تحول در ذهنيت انسان‌ها است.

يعني شما بر خلاف تحليل ماركس كه به تقدم عين بر ذهن باور داشت، ذهن را بر عين مقدم مي‌دانيد؟
بله، به نظر من در مورد انسان‌ها همواره ذهن بر عين تقدم دارد؛ زيرا انسان، غير از حيوان است و براي همه چيز قبل از ظهور خارجي و عيني‌اش، طرح ذهني مي‌سازد. بنابراين اگر قرار است تحولي صورت گيرد، اولاً بايد در ذهن باشد.
مدرنيته در درجه‌ي اول، تحول در ذهن و ذهنيت قرون وسطايي بود. با تحول معرفت شناختي در ذهن انسان، مباحثي مانند حقوق فردي، مفهوم شهروندي و... پديد مي‌آيد كه هيچ يك مادي نيست. اقتصاد، زير بناست به همان معنا كه حقوق بشر زير بناست، حقوق بشر از حق حيات و حق مالكيت تشكيل مي‌شود، پس حق مالكيت اقتصادي، زيربناست نه ابزار مادي اقتصاد.

به بحث روشنفكران ايراني برگرديم. برخي روشنفكران ايراني مبلّغ نوعي توسعه بودند كه آن را «توسعه‌ي بومي» يا «توسعه‌ي درون‌زا» مي‌ناميدند و معتقد بودند توسعه در ايران، بايد از مدلي پيروي كند كه با مقتضيات اقليمي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي ما سازگار باشد. آيا مفهوم توسعه‌ي بومي مورد قبول شماست؟
برخي از روشنفكران، مفاهيمي خاص مانند سوسياليسم ديني، دموكراسي ايراني، توسعه‌ي ملي يا بومي و... را ابداع كرده‌اند. به نظر من همه‌ي اين تركيبات مبهم است. توسعه مفهومي مشخص و واضح است كه وقتي ايرانيان توسعه پيدا كردند، خود به خود رنگ و بوي ايراني مي‌گيرد. همان‌طور كه وقتي ژاپني‌ها توسعه پيدا كردند، نتيجه‌ي آن توسعه‌ي ژاپني شد. ما نمي‌توانيم از قبل، توسعه‌ي خاص ايراني را طراحي كنيم، لذا هروقت توسعه پيدا كرديم، اين توسعه به خاطر اين است كه هر چه در ايران صورت گرفته توسعه‌ي ايراني خواهد بود.

يعني در مقام توسعه، ما بايد همان مضمون و فرايندي را كه غرب به وسيله‌ي آن توسعه يافت در پيش بگيريم؟ و آيا بافت سنتي جامعه‌ي ما اجازه مي‌دهد كه آن فرايند، عينا در اين‌جا هم پياده شود؟
من اصلاً معتقد نيستم كه ما همان راهي را پيش بگيريم كه غرب رفت. سخن من آن است كه راهي را برويم كه برايمان امكان‌پذير است. اقتصاد آزاد اصلاً مال غرب نيست، مالِ هيچ كجاي ديگر هم نيست، اقتصاد آزاد يك كشف انساني است كه غربي‌ها نيز از آن استفاده كردند. اقتصاد آزاد، صرفا مدل توسعه‌ي غرب نيست و مي‌تواند در هر جامعه‌اي محقق شود، چنان‌كه در جوامع بسياري محقق شد.
ما براي رسيدن به توسعه‌ي اقتصادي، راهي جز اقتصاد آزاد نداريم، اما اين به معناي پيروي و تقليد از غرب نيست. اقتصاد آزاد، مجموعه‌اي از ارزش‌ها، تئوري‌ها، راهكارها و استراتژي‌ها است و هيچ تضادي با سنت‌هاي ديني ما ندارد. ارزش‌هاي مبنايي اقتصاد آزاد، مانند احترام به كرامت انسان، رعايت حقوق فردي، پذيرش حق مالكيت فردي و... در سنت ديني ما نيز وجود دارد. بنابراين، از لحاظ ارزشي هيچ مشكلي وجود ندارد، مشكل ما در «نهاد»ها است، اقتصاد آزاد با بازار مركانتليستي (سوداگرانه) است كه غير رقابتي است. در بازار مطلوب اقتصاد آزاد، اصل بر آن است كه ميان دولت و جامعه‌ي مدني، فاصله‌اي عميق وجود داشته باشد. در حالي كه بازار سنتي ما، زاييده‌ي قدرت سياسي بوده و استقلال ندارد. بنابراين، از راهكارهاي مهم رسيدن به اقتصاد آزاد و توسعه‌ي مطلوب، محدود شدن دامنه‌ي نفوذ و دخالت دولت در فرايند اقتصاد و استقرار قانون و روحيه‌ي قانون‌گرايي به عنوان يك استراتژي كلي است.
دولت‌ها بايد به وظيفه‌ي اصلي خود؛ يعني سياست بپردازند. اقتصاد، عرصه‌ي فعاليت مردم و جامعه‌ي مدني است. البته دولت‌ها بايد زمينه‌ها و ابزارهاي حقوقي، سياسي و فرهنگي آن را فراهم كنند؛ ولي دخالت مستقيم دولت در اقتصاد، بيش از آن‌كه سودمند باشد، زيان بار خواهد بود. دولت اگر بتواند يك نظام مستحكم قانوني را تدوين نمايد و بوروكراسي كارآمد را جايگزين بوروكراسي دست و پاگير نمايد و امنيت را در تمامي وجوه آن، در جامعه مستقر كند، مهم‌ترين وظايف خود را انجام داده است. اقتصاد، به وسيله‌ي خود مردم سر و سامان خواهد يافت. دولت بايد سايه‌ي قدرت خود را از سر فعاليت‌هاي اقتصادي بردارد و فقط تنظيم كننده‌ي روابط ميان مردم و داور بي طرف ميدان باشد. بنابراين من به يك دولت كارآمد و مقتدر با حداقل دخالت در اقتصاد اعتقاد دارم‌